تبليغاتX
سرخ تر

سرخ تر
آري خودم ديدم آسمان كربلا " سرخ تر " از آفتاب بود
قالب وبلاگ
 

نماز آخر ...

توی گردان شایعه شده بود که نماز نمی‌خونه. مرتضی رو کرد به من و گفت:

«پسره انگار نه انگار که خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...»

باور نکردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از کجا معلوم که نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش.

 شایدم پنهونی می‌خونه که ریا نشه.»

بعد از تحقيق ديدم راس ميگن داشت تو جبهه جنگ مي كرد ولي نماز نمي خوند !!!

توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را باز کنم.

هر چه تقلا کردم تا بتوانم حرفم رو شروع کنم، نشد.

هوا تاریک شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم.

کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم که بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم:

«تو که واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!»

اشک توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت:

 «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟» 
- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...

طوری این حرف را رُک و صریح زد که خجالت کشیدم ازش بپرسم برای چی؟

همان وقت داخل سنگر کمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی که خستگی اجازه داد،

 نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریک روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند.

دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم.

پارو زدیم و هور را شکافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم که خمپاره‌ای توی آب خورد

 و پارو از دستش افتاد.

ترکش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌

با هر نفسی که می‌کشید خون گرم از کنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد.

آرام کف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم که دیدم به سختی

انگشتش را حرکت داد و روی سینه‌اش صلیبی کشید و چشمش به آسمان خیره ماند.

آري او يك مسيحي بود ..


موضوعات مرتبط: شهيد نوشت
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 7:13 ] [ ولایی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بصيرت يعني بدانيم شمري که سر از تن حسين(ع) بريد همان جانباز صفين است که تا مرز شهادت پيش رفت«امام خامنه اي»
امکانات وب
ایران رمان